تبليغاتX
نامه نگاري هاي حسین بن باباش




نامه نگاري هاي حسین بن باباش

خانمی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : ” من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم‎ . ”
حدود یک هفته بعد‎ ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : ” از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟‎ ” “خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد‎.”
او در ایمیل خود نوشت‎ : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده‎ . ” با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود‎ : پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود‎.

با عشق ، مامان

حسین بن باباش:دمش گرم

نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 13:52 توسط حسین|

باز این چه شورش است که در خلق عالم است     بازین چه نوحه و چه عزا و  چه ماتم است

نامه زير فقط استنباط يك آدم بيسواد و بي معرفت از كربلاست پس جدي نگيريد

با سلام خدمت عبد صالح٬ خدا سيد الشهدا٬فرزند شير خدا٬اباعبدالله

من حقير تر از آن هستم كه به شما نامه بنويسم اما چه ميشه كرد كار دل است شما اسطوره دوران

كودكيم بوديد.چون افتخار دارم هم نام شما باشم بيشتر درباره شما فكر ميكردم.بچه كه بودم

هميشه محرما لباس سياه مي پوشيدم و به هيات ميرفتم.بزرگتر كه شدم خودمان هيات زديم

كه هنوزم هست ٬اما ما ديگر بچه نيستيم ٬بگذريم

مولاي من٬ از بچگي به ما گفتند حسين امام سوم ماست٬در عاشورا شهيدش كردند٬سر مطهرش

را از بدنش جدا كردند٬بزرگترها گريه مي كردند و ما از گريه پدر و مادرمان گريه مي كرديم.

عاشورا يعني همين؟يعني شهادت شما و فرزندان و برادران و يارانتان؟

يادم مي آيد دو سال پيش در مراسم سوگواري كه دوستان گرفته بودند مداحي خواهر بزرگوارتان

را بيچاره ناميد.خود آگاهي كه چه كردم هر چند بايد حرمت مجلس شما را نگه مي داشتم اما

يك لحظه هيچ نفهميدم و از خود بيخود شدم.آخر هر چه فكر كردم قانع نشدم كسي را كه حتي

امامان ما در دعا شفيع بين ما و خدا قرار مي دهند۲چگونه امكان دارد بيچاره باشد؟

كسي كه در روز عاشورا مي فرمايد: من جز زيبايي چيزي نديدم ٬چگونه ميتوان بيچاره ناميد؟

متاسفانه بعضي از روحانيون هم فقط درباره طريقت حرف مي زنند كه تكراري شده كاش درباره

معرفت هم مي گفتند البته شايد بعضي هايشان خود بي معرفت باشند.البته روحانيان ما اكثرا

انسانهاي وارسته اي هستند كه مولاي من خود از عملكرد ما و آنها آگاهي

مولاي من روايت است كه گريه بر شما خاندان آتش جهنم را خاموش و گناهان را پاك مي كند

اما چه خوش است با معرفت براي شما گريست.مانند شيخ انصاري ها ٬ مجلسي ها ٬خميني ها

و گريه با معرفت بر شما تحولي در انسان بوجود خواهد آورد كه بسيار عجيب است و منه بي معرفت

قادر به درك آن نيستم و فقط چيزهايي شنيده ام كه مرا تحت تاثير قرار داده نمونه اش بسيار است

رسول ترك كه از مشروب خوري به جايي رسيد كه ما آرزوي آن را داريم و يا علي گندابي كه در همدان

لاتي بي سر وپا بود آبرويي پيدا كرد كه در بهترين جاي عالم دفن شد و مريد پدرتان و شما شد

حرف بسيار است و من نمي خواهم زياد وارد مسائلي بشم كه خود معرفتش را ندارم فقط مي گويم

كه  ابراهيم وقتي پسرش را به قتلگاه برد تا قرباني كند و از آن آزمايش سربلند بيرون آمد خليل الله شد

و تازه به مقام امامت رسيد٬اما شما امام بوديد و فرزندان ٬برادران٬پسرعموها و وجود مبارك خودتان

را قرباني كرديد پس خدا چه مقامي براي شما قائل خواهد بود من كه حيرانم!!!

گريه و سوگواري بر شما كاري بسيار پسنديده است و امامان سفارش بسيار كرده اند اما توفيقي ده

كه ما اول به وجودت معرفت پيدا كنيم بعد سوگواري كنيم٬ كه به نظر من واقعه كربلا بيشتر از غم بار بودن

زيبا بود٬از آن جهت زيبا كه نشان مي دهد يك عبد صالح تا جه حد مطيع خالق خويش مي باشد

اما فاجعه به قدري درد آور است كه بي اختيار اشك را بر گونه انسان روان مي دارد

وسلام

حسين محب الحسين(ع)

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 14:12 توسط حسین|

مردی به دریا رفته بود و برای تفریح سوار قایقی شد و برای تفریح

به اواسط دریا رفت در حال دیدن دریا بود و از زیبایی های آن لذت می برد

که ناگهان حلقه ازدواج او به دریا افتاد بسیار ناراحت شد .چون می دانست

همسرش هرگز او را نخواهد بخشید .فکر کرد و یادش افتاد که قبلا در

وبلاگ حسین بن باباش سرگذشت نامه نوشتن به خدا و آمدن فرشته را خوانده

 پیش خود گفت اگر فرشته برای آنها ظاهر شده چرای برای من نشود؟

شروع به نوشتن نامه به خدا کرد و بعد از اتمام ان را به اب دریا انداخت.

هنوز نامه به دریا نیافتاده بود که فرشته مثل قبل ظاهر شد .او هم ماجرا را

 برایش گفت.فرشته به زیر آب رفت و تکه جواهری با ارزش را برایش آورد

 و گفت این بود؟مرد جواب نه

دوباره به زیر آب رفت و جواهری با ارزش تر برایش آورد و پرسید این بود؟

مرد دوباره جوابش منفی بود

و دفعه سوم همان حلقه را اورد و پرسید این بود؟مرد جواب داد بله همین است

فرشته که از صداقت مرد خوشش آمده بود هر سه جواهر را به او داد

 و مرد خوشحال به خانه برگشت و ماجرا را برای همسرش تعریف کرد .

همسرش  تعجب کرد و اصرار داشت که مرا باید به همانجا ببری.فردای آن روز

زن و مرد سوار قایق به همان نقطه رفتند .زن کنجکاو نظاره گر آنجا بود که ناگهان

به درون آب افتاد .و مرد شروع به ناله و گریه کرد و از خدا درخواست

 کمک کرد که ناگهان فرشته ظاهر شد و مرد ماجرا را برایش گفت و فرشته

به درون آب رفت و با زنی بسیار زیبا بیرون آمد واز مرد پرسید؟

آیا همسر شما این خانم است؟و مرد با خوشحالی وصف ناشدنی

  و فریادی کر کننده گفت:بلهههههههه خود خودشه

 ناگهان اخم های فرشته درهم رفت و با ناراحتی گفت: تو این بار

تقلب کردی و دروغ گفتی.مرد که از دات این فرشته که در پست های

 پایین توضیح دادم با خبر بود و می دانست الانه که فرشته حالش بگیره

فکری کرد و به فرشته گفت . قبل از این که کاری بکنی

صبر کن تا دلیل کارم بگم. فرشته گفت وای به حالت که دلیل

قانع کننده ای نداشته باشی

مرد گفت:اگه من می گفتم که این زن من نیست می رفتی

 و با یک زن زیبای دیگر بر می گشتی و اگه بازم جوابم منفی بود

می رفتی و زن خودم را می آوردی و می گفتی هر سه تاش مال تو

و از آنجا که من فقیرم نمی توانم هر سه زن را اداره کنم.

فرشته که فهمید این دفعه رو دست خورده رفت و زن یارو را آورد

 و بهش داد و گفت برو دیگه هم اینورا پیدات نشه

........................................................................................................................................

نکته اخلاقی:اگر انسان اشرف عقل خود را بکار بیندازد می تواند

حال این فرشته با هوش را هم بگیرد

........................................................................................................................................

نکته کلیدی:با خواندن وبلاگ حسین بن باباش راه های کلاهبرداری را به طور رایگان یاد خواهید گرفت

وسلام

حسین بن باباش

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 20:7 توسط حسین|

انما وليكم الله و رسوله و الذين يقيمون اصلوه و يوتون الزكوه و هم راكعون

بدرستیکه فقط ولی شما خدا و رسولش و کسانی هستند که نماز را به پا می دارند و در حال رکوع زکوه می دهند.

 

با سلام و عرض ادب و خضوع و خشوع وصف نا شدني خدمت مولا و آقايم ٬

شاه مردان٬ اسوه مردانگي و جوانمردي٬ فرزند خاك٬شمع محفل عرفا و زاهدان

٬شير خدا ٬امير مومنان علي(ع)

نمي دانم چه بگويم و از كجا شروع كنم .خودتان مي دانيد

چه علاقه و عشقي به شما دارم كه بعد از خداي رحمان هيچكس برايم مانند

 شما عزيز و قابل احترام نيست.بزرگتري افتخار زندگيم اين است

كه نام فرزند مظلوم شما را دارم و اين را از لطف و عنايت شما مي بينم.

نگاهي كه به اسامي دور برم مثل برادرم و پسر عموهام و بقيه مي كنم

تازه مي فهمم كه چه اسم زيبايي دارم شايد اگر شب اربعين فرزندت حسين

بدنيا نمي آمدم و پدر بزرگ عزيزم كه خدا رحمتش كند اين اسم را به احترام

فرزند شما بر من نمي گذاشت شايد من هم مانند برادر و بيشتر

پسر هاي فاميل نامي سبك داشتم

مولاي من زندگي پر فراز و نشيبي داشتم شايد به اندازه چندين نفر

زندگيم دستخوش تغييرات بوده٬ كارهاي عجيب و غريب زياد كردم

اما شما آگاهي كه هميشه احترام به شما و فرزندان مظلومتان راداشته ام

كه گاهي حتي مورد تمسخر هم قرار گرفته ام البته كسي جرات ندارد

در جلوي خودم حرفی  بزند چون مي دانند من در مورد شما با كسي

شوخي ندارم اما دورادور چيزهايي شنيده ام.

مولاي من خود مي داني كه چه ارادتي به همسرت حضرت زهرا دارم

 كه هيچ روزي برايم سنگين تر از روز شهادتش نيست ٬حتي روز عاشورا

 واقعا من در كار اين اعراب جاهل در شگفتم كه چگونه برده آن ملعون فرزند

رسول خدا را كوچه سيلي زد.در شگفتم كه چگونه دختر پيامبرشان را فكر كنم

تنها ۷۲ روز بعد رحلت رسول خدا با آن وضع دردناك شهيد كردند.

در شگفتم كه پيامبر اين همه از فضايل دخترش گفت و سفارش كرد

كه احترامش را نگه داريد و فرمود كه هر كس او را ناراحت كند مرا ناراحت كرده

و هر كس مرا ناراحت كند خدا را ناراحت كرده.مولاي من سوالي است

كه سالهاست ذهن مرا به خود مشغول كرده و آن اين است كه اگر

 پيامبر سفارش مي كرد دخترش را آزار دهند اين اعراب جاهل

 چه مي كردند؟؟؟؟؟؟؟ واقعه عاشورا و بقيه جناياتشان به كنار

مولاي من اين بيست و هشتمين غديري است كه تجربه مي كنم

 و خدا كند آخري نباشد.

مولاي من عيد غدير روزي كه شما به امامت رسيديد مبارك روزي كه اگر امامت شما

 اعلام نميشد بنا به نص صريح قرآن دين پيامبر ناقص و از اسلام هيچ باقي نمي ماند.

این عید را به همه شیعیان مخصوصا سادات تبریک عرض می نمایم

مولاي من در باره امور دنيوي چيزي نمي خواهم چون به لطف خدا كم

 و بيش دارم اما فقط شفاعت

مرا پيش خدا بكن كه تو آبرومندي و من بي آبرو

 

......................................................................................................................................

خارج از بحث:این همه زحمت بکش یک آهنگ برای روز عید درست کن

دقیقا شب عید بیا و ببین دولت فخیمه تمام لینکها را مسدود کرده

اونم به بهانه های سیاسی که حالم از سیاست بهم می خوره

متاسفانه از یک طرف دولت سایتهای بدرد بخور را بسته و آنهایی

هم که باز هستند هر به چند وقت به یک بهانه مسدود میشه

از طرف دیگه خیلی از سایتهای خارجی هم وقتی از روی آی پی

می فهمند ما ایرانی هستیم فقط می گویند sorry

(شما آدم نیستید از سایت ما برو گمشو بیرون)

البته خیلی محترمانه همون چیزی که گفتم را می گویند

نمی دونم گناه ما کاربران چیه که چپ و راست ٬اوباما ٬ پرز ٬

مبارک ٬سید حسن نصر الله ٬ هوگو چاوز

پوتین٬چکمه٬دمپایی٬شلوارک٬و........ با هم مشکل دارند

وسلام

حسین بن باباش

 

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 10:54 توسط حسین|

بنده نه سیاسیم نه علاقه ای به سیاست دارمبه جفنگیات و سیاه بازی های

بعد از انتخاباتم هیچ عقیده ای ندارم و برای من که طعم غربت را چشیده ام

 هیچ چیز به اندازه وطنم با ارزش نیست.بگذریم بریم سر اصل نامه

با سلام خدمت جناب آقای احمدی مقدم فرمانده مخلص و خدوم نیروی انتظامی

می دانم که هیچ وقت این نامه را نمی خوانید اما خب من برای دل خودم می نویسم

چون مغازه ما در ابتدای طرح زوج و فرد می باشد برای همین همیشه

 آنجا مملو از ماموران می باشد دیروز اتفاقی افتاد که اگر با چشم خود

نمی دیدم می گفتم باز هم شایعه ای است برای بد نام کردن

نیروی محترم انتظامی . دیروز یک جوان که به همان خدایی که می پرستم

 پاک ترین شریف ترین و مودب ترین انسانی است که می شناسم

که از سادات با اصل و ریشه هم می باشد توسط

ماموران یگانه امداد (یگانه ویژه)به طرز فجیع و بی رحمانه(وحشیانه)

مورد ضرب وشتم قرار گرفت.

آن هم به جرم اینکه به سربازی که معلوم نبود از پشت کدام کوه آمده بود

 گفته بود چرا فحش میدهی نکته جالب و درد آورش این است

که فرمانده آنها با رکیک ترین الفاظ که من شرم گفتن آن را دارم

و فقط لایق خود اوست این جوان را خطاب قرار داد و در وسط خیابان

مورد ضرب و شتم قرار دادند.

و نکته جالب  ترش اینکه استوار ..... برای یک آدم بی دفاع تیر هوایی شلیک کرد

فرمانده یگان امداد وقتی با اعتراض مردم مواجه شد مثل این فیلمهای

 وسترن که مرحوم مغفور چالرز برانسون بازی می کرد هفت  تیر خود

را در دستش می چرخاند و به خلق الله توهین می کرد

و وقتی بعد از بردن آن جوان من بهش اعتراض کردم لقبی بهم داد

 که برایم نا مانوس بود و مرا اراذل و اوباش خواند و مرا چنان هل داد

که پدرم تا بحال این کار را با من نکرده

البته ۵۰ نفر از کسبه از آن مامور شکایت کرده اند و من و دونفر

 دیگر شکایت خصوصی می کنیم تنها شانس آن جوان این بود

که ماموران کلانتری .... رسیدند وگرنه به قول فرمانده یگان امداد

می خواستند از سقف آویزانش کنند

البته از حق نگذریم که برخورد ماموران و ا فسر نگهبان در کلانتری ....

واقعا عالی بود و من همینجا از آن بزرگواران که خودشان هم متعجب و حیران

از برخورد آن ماموران شده بودند تشکر کنم

و همچنین از قاضی کشیک که واقعا بی طرفانه و منصف با قضییه

 برخورد کرد کمال تشکر را داریم

البته به خاطر بعضی ملاحظات نام آن افسر را نمی گذارم هر چند

با وقاحت اتیکت خود را کنده بود و

می گفت به هر جا دوست دارید زنگ بزنید ۱۲۷ یا ۱۱۰ و... ما دستور داریم

 اینگونه بر خورد کنیم

و خدا کند برخورد افراد عقده ای که اینگونه با آبروی نیروی زحمتکش

انتظامی بازی می کنند باعث بی اعتمادی مردم نسبت به آنها نشود

و همچنین از .... که در سپاه می باشد و کمک زیادی به ما کرد کمال تشکر را دارم

وسلام

 حسین بن باباش

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 18:47 توسط حسین|

دو دختر جوان  سالها با هم دوست بودند . این دو دوست صمیمی یک مشکل مشترک داشتند و این بود که هنوز نتوانسته بودند همسری خوب برای خود پیدا کنند.اسم این دو دوست اقدس و صغری بود.بعد از مدتها همدیگر را دیده بودند و از اینکه نتوانسته بودند شوهر مناسب برای خود پیدا کنند ناراحت بودند.در حال گفتگو بودند که یکهو اقدس به صغری میگه چند روز پیش به طور اتفاقی یک وبلاگ در پیت دیدم که مال یک آدم دیوانه به اسم حسین بن باباش است که فکر میکنه خیلی با مزه است.یک پست درباره نامه یک زوج خوشبخت به خدا نوشته بود که زن و مرد نامه به خدا می نویسند و به دریا می اندازند  و یک فرشته میاد آرزو هاشون برآورده میکنه و.......... و اقدس میگه شاید حرف حسین بن باباش درست در بیاد چون بعضی وقتا دیوانه ها  حرفهاشون از عاقلا درست تره خلاصه داستان پست پائین برای دوستش تعریف میکنه و قرار می گذارند یک نامه به خدا بنویسند.اما از آنجا که در نزدیکی  تهران دریا نبود قرار می گذارند که به پارک ملت بروند و در کنار دریاچه نامه بنویسند.نامه را می نویسند و با نا امیدی به دریاچه می اندازند و هنوز نامه به دریاچه نیافتاده همون فرشته قبلی ظاهر میشه و از آنها می خواد آرزو کنند تا برآورده کنه آنها هم داستانشون براش میگند و فرشته به آنها میگه:من شما را جایی می برم که بتوانید شوهر دلخواه خود را انتخاب کنید.ؤ آنها را به يك قصر ۵ طبقه برد و برايشان توضيح داد كه هر طبقه كه بالا تر برويد خصوصيات مردان بهتر مي شود.اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند،باید حتما آن مرد را انتخاب كنيد و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار میتواند از این  قصر استفاده كنند اقدس و صغري با خوشحالي وارد قصر مي شوند

در طبقه اول نوشته بود اين مردان داراي شغل خوب و اخلاق نيكو هستند اقدس كه تابلو را خوانده بود گفت چه خوب ولي بريم طبقات بالا تر را ببينيم و صغري هم با سر حرف اقدس را تآييد كرد

در طبقه دوم نوشته بود اين مردان شغلي خوب٬اخلاقي نيكو و چهره اي زيبا دارند صغري گفت وااااااااو چه خوب ولي اقدس گفت بريم طبقات بالاتر را ببينيم و صغري هم با خوشحالي قبول كرد

در طبقه سوم نوشته بود اين مردان شغلي خوب٬اخلاقي نيكو٬چهره اي زيبا وخانه اي مجلل دارند صغري گفت واي چه وسوسه انگيز ولي اقدس گفت بازم بريم بالاتر و صغري هم با رضايت قبول كرد

در طيقه چهارم نوشته بود اين مردان داراي شغلي خوب٬اخلاقي نيكو٬چهره اي زيبا٬ خانه اي مجلل و داراي هدف عالي براي خوشبختي همسرشان هستند اقدس گفت واااااااي پس ببين طبقه پنجم چه خبره وصغري از خوشحالي فقط گريه مي كرد

وقتي وارد طبقه پنجم شدند نوشته اي نديدند ودر خود بخود باز شد و همان فرشته از در بيرون آمد و رو به آنها كرد و گفت اين طبقه فقط براي اين است كه  ثابت كند شما زنها هيچ وقت راضي نمي شويد و در يك چشم بهم زدن از كنار آنها رفت وآن دو دختر وقتي به خود آمدند خود را كنار همان درياچه يافتند و ديدند اردكها نامه آنها را تكه تكه كرده اند

........................................................................................................................................

نكته اخلاقي٬شما اگر ااين فرشته را ديديد اصلا بهش محل نگذاريد چون فقط بلده حال بنده هاي خدا را بگيره

وسلام

حسين بن باباش

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 15:42 توسط حسین|

یک زوج خوشبخت در اوایل ۶۰ سالگی کنار دریا نشسته بودند و داشتند به گذشته فکر می کردند.

هر چند با هم خوشبخت بودند ولی زندگی سختی را گذرانده بودند.آقا ۶۲ ساله و خانم ۶۰ ساله بود.

پیش خود فکری کردند که نامه ای به خدا بنویسند و درد دل کنند .و از خدا خواسته هایشان را بخواهند

شاید استجابت شد.نامه ای پر سوز و گداز نوشتند و به آب دریا انداختند .هنوز نامه به دریا نیافتاده بود

که فرشته ای ظاهر شد.آن دو با تعجب به فرشته نگاه می کردند. فرشته به آنها گفت خدا دعای شما

را مستجاب کرد و مرا فرستاد تا یک آرزوی شما را برآورده کنم.خانم با خوشحالی آرزو کرد که خانه ای زیبا

در یک مزرعه بزرگ داشته باشند و فرشته بی درنگ دعای زن را برآورده کرد.

نوبت به مرد شد که آرزوی خود را بگوید. از آنجا که آن مرد مانند حسین بن باباش جنس خرابی داشت

آرزو کرد که یک زنی داشته باشد که ۳۰ سال از او جوانتر باشد.فرشته و زن با حیرت به آن مرد نگاه

کردند و هاج و واج مانده بودند ولی کاری نمیشد کرد باید آرزوی مرد برآورده میشد.

فرشته نگاهی به مرد کرد و آرزوی او را جامه  عمل پوشاند و مرد ۹۰ ساله شد  یعنی همسرش

۳۰ سال از او جوانتر شد

......................................................................................................................................

نکته اخلاقی:اگر برای هر کدام از آقایون این اتفاق افتاد حواسشون جمع باشه در بیان آرزو هایشان

دقت کافی را بکنند(بگند یک زن جدید که ۳۰ سال از آنها کوچکتر باشه ٬فقط باید حواسم جمع باشه

مامانم این پست نخونه)

وسلام

حسین بن باباش

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 20:16 توسط حسین|

در این مدت نامه های زیادی به دست ما رسیده است liar که چندتاش براتون می ذارم

نامه های ازدواج و طلاق البته به صورت آگهی می گذارم

آگهی ازدواج و طلاق

خانمی هستم زیبا٬جوان ٬خوش صحبت وشیرین زبان

دارای وضع مالی خوب و از خانواده اصیل ایرانی با چشمانی درشت و مشکی دماغ قلمی و کمر باریک٬

خوش آواز و هنرمند حاضر به ازدواج با هیچ مرد احمقی نیستم فقط آگهی دادم دلتون بسوزه

آقایی هستم...

آقایی هستم ۵۰ ساله ٬ خوش تیپ ٬با درآمد مکفی٬اهل معاشرت٬علاقه مند به ورزش٬احساساتی و

رمانتیک حاضر به متارکه و طلاق با خانمی هستم ۴۸ ساله٬ لجباز٬نق نقو٬بی معرفت و از این حرفا

واجدین شرایط بدون اینکه با من حرفی بزنند رضایت نامه خود را از طریق حسین بن باباش برای من

بفرستند

خانمی هستم...

خانمی هستم ۴۵ ساله که ۴۳ ساله به نظر میرسم٬دارای اندامی زیبا و چهره دلربا٬ مهربان٬سازگار و

پایبند به خانواده٫ حاضر به جدائی و سه طلاقه شدن از شوهری هستم ٬ احمق٬بیشعور٬ الاغ با

اون قیافه اکبیر و حقوق بخور نمیر و بی اطلاع از آداب معاشرت و خاک بر سر

در ضمن رضایت نامه خود را برای حسین بن باباش ارسال کردم

آگهی صیغه...

آخو....ی هستم٬ آخ ببخشید این ضعیفه زنم داره میاد

این فقط مختصری از نامه هایی بود که به ما رسیده شاید بقیه اش را بعدا گذاشتم

وسلام

حسین بن باباش

http://www.supload.com/sound_confirm.php?get=1212613705.wma

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:49 توسط حسین|

امروز شاید بعد دو سالی بهشت زهرا رفتم. مراسم ختم مادر یکی از دوستانم بود.البته دیگه

بیرون بهشت زهرا دفن می کنند چون بهشت زهرا پر شده

امروز هر چه در بهشت زهرا گشتم نتونستم مزار دوستم امین پیدا کنم برای همین گفتم یک نامه براش بنویسم

با سلام خدمت دوست عزیزم امین٬ امین جان امروز خیلی دنبالت گشتم ولی نتوانستم پیدایت کنم

و یا اینکه تو نخواستی ٬ شاید از بی معرفتی ما دوستانت دلگیر باشی که چه زود فراموشت کردیم.

ولی امین جان امروز عجیب دلم برات تنگ شده بود.به خدا هر چی گشتم نتونستم مزارت را پیدا کنم

و چون نزدیکای شب بود برگشتم . خودت می دانی راه دوره.امین عزیزم هیچوقت روزهای خوب

گذشته را فراموش نمی کنم .سفرهای شمالمون یادته؟سفر اصفهان چطور؟ یادت در بند به خاطر اون

دختره چه دعوائی شد و دماغت شکست؟فرحزاد٬امام زاده داوود٬ یادته رفتیم جنگل گلستان یهو سیل

آمد تا علی آباد کتول با چه بدبختی رفتیم ؟یادته نیما مثل بچه ها اشکش در آمده بود و من و تو چقدر

مسخره اش می کردیم؟امین یادته وقتی بچه بودیم بهت می گفتیم امین زوبی ؟چون عاشق زوبی زارتا

بودی؟امین یادته وقتی می رفتیم باشگاه لباس تنگ می پوشیدیم چقدر قیافه میگرفتیم؟امین یادته

می گفتی برادر نداری من ٬نیما ٬احسان و علی کوچولو شدیم برادرات؟امین جان می دانی دائی شدی؟

خواهر بزرگت حالا یک دختر داره یکی دو ماه پیش دیدمش.حالا دیدی فراموشت نکردم؟

امین جان داش حسینت بی معرفت نیست هیچوقت اون روزا که به خاطر اون قضییه داغون بودم و تو و

بقیه بچه ها چقدر کمکم می کردید فراموش نمی کنم.امین جان تو رفیق نیمه راه بودی و ما را تنها

گذاشتی و گرنه من و بقیه دوستان هنوز سر قولمون هستیم و تو را داداش خودمون می دانیم .

اما بی معرفت امروز منو در خونت راه ندادی و هر چی گشتم پیدات نکردم .اما به شرفم قسم هفته

دیگه اگه شده در خونتونم برم پیدات می کنم و میام بهت سر می زنم چه بخوای چه نخوای

داش امین غم دنیا امشب به دلم نشست.  با داداشت مهربون تر باش

امین جان دیدار به قیامت

.........................................................................................................................................

(امین)

توی یک تصادف با موتور فوت کرد. یک شب توی یکی از خیابانهایبی در و پیکر تهران ساعت ۱۲ شب

یک راننده از خدا بی خبر از پشت به موتور اونها میزنه و فرار میکنه و کسی که پشت فرمان موتور بوده

بیهوش میشه و یک هفته بعد از بیمارستان مرخص میشه اما امین عزیزم بعد از تصادف توی

یک جوی آب افتاد و اون راننده حداقل نیامده از جوی آب درش بیاره بعد در بره (از این جوی های

آب که بچه توش بیفته آب اون میبره مثل خیابون ولی عصر) بیمارستان و پزشکی قانونی علت مرگ

را فقط و فقط خفگی اعلام کردند.من نمیدونم اون راننده چطور می خواد با وجدانش کنار بیاد که یک

جوون که تازه نامزدم کرده بود بفرسته زیر خاک و خانواده ای را عمری در داغ تنها پسرشون بسوزاند

دوستانی که این پست خوندند ازشون خواهش میکنم برای شادی روحش

یک فاتحه یا حداقل یک صلوات بفرستند 

وسلام

حسین بن باباش

 

  

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:19 توسط حسین|

 

سلام آقای جومونگ .امیدوارم حالتان خوب باشد و ملالی در وجود شریف نباشد. اگر از احوال اینجانب و سایر هموطنان بپرسید بنده که مخلص جناب عالی و تمام اعضای گروه دامون هستم . هموطنان هم همگی دوست دار جناب عالی هستند و هرسه شنبه و جمعه مشتاقانه پای تلویزیون می نشستند تا جمال مبارک جنابعالی و یاران را ببینند و مرحبا بگویند و بر هر چه تسو و تسوئیان لعن و نفرین بفرستند. و البته بعضی ها هم به خاطر تماشای جمال کم مثال بانو سوسانو به تماشای سریال شما می نشستند. به من چه؟ مرا که توی قبر اونها نمی گذارند. غرض فقط این بود که بگویم اینجا همه جور آدمی هست.آقای جومونگ من خیلی خوشحالم که سریال شما را تلویزیون ما نشان می دهد. آخه می دانید؟ ماتوی سرزمین بزرگ مان اصلا آدمی مثل شما نداریم! نه درتاریخ مان نه در قصه ها و افسانه هامان مثل شما نداریم. به همین جهت دیدن شجاعت های شما ،درستی شما ،کاردانی شما برایمان لذت بخش است .چه کسی می تواند سه تا تیر در کمان بگذارد و هرسه رابه هدف بزند؟ چه کسی می تواند آنهمه صبرکند تا اعتماد آدمی مثل تسو را به دست بیاورد؟ چه کسی می تواند یک تنه به وسط یک فوج بزند و همه را از دم تیغ بگذراند؟ این کار فقط و فقط ازجنابعالی برمیاید.عموی پدرم می گوید رستم زور صدتا جومونگ راداشته است. ولش کنید لطفا. پیر است و هذیان می بافد .کلی هم اسم های اجغ وجغ مثل گیو و گودرز و سیاوش و بیژن و کیخسرو و اینها پشت سرهم ردیف می کند که مثلا اینها اساطیر مایند .من که جدی اش نمیگیرم اگر آنها اسطوره بودند، اگر از جنابعالی سر تر بودند چرا صدا و سیمای ما ازشان فیلم نمی سازد؟ مگر رستم همانی نبود که چند وقت پیش ها یک سریالی ازش نشون داد؟ اونکه اصلا لاجون بود.فقط حرف میزد . اگر اسطوره ما اون بود ما اصلا اسطوره نخواستیم, پسرکی دیروز که ازمدرسه اومد ازقول معلم تاریخشون می گفت که ما یه ستارخانی داریم که مثل جومونگ افسانه نیست و واقعی است وتازه از جومونگ هم چیزی کم نداره . و کلی ازشجاعت و کاردرستی اش گفت . گفتم پسر جان  گوش کن.من هم ستارخان راخوب می شناسم. همونی یه که اسمش رو خیابون دایی اینهاست . اما اگه کارش درست بود لابد یه فیلمی، سریالی چیزی ازش می ساختند. بد که نگفتم .خلاصه اینجا هرروز یه اسطوره علم می کنند که مثلا ازشما سرتر باشه اما نمی شه .اما گوش من بدهکار این حرفها نیست .من فقط مخلص جومونگم وغیرجنابعالی اسطوره ای ندارم. دور دور جومونگ است وبس.

شاهنامه در صدا و سیمای ما جایی ندارد. در صدا و سیمای ما، اسطوره ها و قهرمانان ایرانی یا دزدند یا قاچاقچی. کوروش ها دزدند، بابک ها قرتی هستند، داریوش ها مواد مخدر می فروشند، شهاب ها خاک بر سر هستند. اصلا این ها کیستند؟ قهرمان ما شما هستید. رئیس موپالمو کاوه آهنگر ماست. جنابعالی آرش کمانگیر مایید. قهرمانان ما شمایید. ما از اینکه نام فرزندانمان را رستم بگذاریم شرم داریم. اینجا شما قهرمان ملی می شوی ولی ربنای شجریان را در ماه رمضان از تلویزیون ملی حذف می کنند، شجریان می دانی کیست؟ کاخ باشکوه "بویو" را در نظر بگیر. شجریان یکی از ستون های آن کاخ است.سالگردهای حسین پناهی می آیند و می روند، صدا و سیمای ما دم نمی زند. در صدا و سیمای این سرزمین از بامداد تا شامگاه فرهنگ بیگانه ترویج می شود. مردم زبان مادریشان را درست نمی دانند ولی به مدد صدا و سیما، دستور زبان عربی را مانند بلبل هجی می کنند:

انفعل   ینفعل    انفعال

انقطع   ینقطع    انقطاع

انجمد   ینجمد    انجماد

از این که به ایران آمدی خیلی خوشحالم و از این حرفا٬ فقط جون داش حسین بیا و نامردی نکن و خودت وبکست٬ اویی و ماری و چوسو و مدیر سایان را بردار ٬یک گوگوریو هم در صدا و سیمای ما برقرار کن.

.........................................................................................................................................

یادآوری :البته اینها همش شوخی بود وگرنه رسانه زحمت کش ملی در ترویج فرهنگ ناب ایرانی از هیچ کوششی دریغ ندارد و من حسین بن باباش از همینجا دست همه آنها را می بوسم و به همه این عزیزان خسته نباشید و خدا قوت می گویم

وسلام

 حسین بن باباش

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:4 توسط حسین|

با سلام از آنجا که هنگ کردم ٬این بار چیزی از خودم ننوشتم و به قول معروف

کپی پیست کردم اما نامه جالبیه ارزش خوندن داره

بازم به معرفت گل پسرا از کودکی با معرفتند

شرمنده اگه يك بار اين پست بنا به اشتباه من حذف شد

وسلام

حسین بن باباش

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:55 توسط حسین|

با سلام و عرض ادب خدمت رئیس جمهور محترم ٬دوستداشتنی٬خوشتیپ و خوش

استیل و از این حرفا٬  جناب دکتر محمود احمدی نژادبه لطف سیاست و

هوشمندی شما مردم کشور عزیز ما ایران در رفاه و آسایش بسر می برند.روستاها

آباد ٫شهرها پر رونق٬اعتیاد در حد صفر٬جوانان سرزنده و امیدوارکهنسالان در آسایش

 و قبرستانها سوت کور (به جون داش محمود خالی نمی بندما چرا چپ چپ نگاه می

 کنی؟) شما نمونه کامل یک انسان مومن هستید.مدرکش هاله نوری است که شما

را احاطه کرده است.و ما مردم بی ایمان به خاطر اینکه چشم بصیرت نداریم از دیدن

این فیض الهی عاجزیم.محمود جان سلام مرا به دوستانت برسان.به هوگو چاوز عزیز٬

به سیاهان و آدمخواران آفریقا٬به دوستان عزیزمان در روسیه که قرار بود تا سال۱۹۹۹

 نیروگاه بوشهر را با چند برابر قیمت جهانی تکمیل و راه اندازی کنند.ولی فقط۱۰

سال ناقابل  بد قولی کردند.البته خدا کند امسال راه بیفتد.سلام مرا به دوست عزیز و

 مجاهدت خالد مشعل برسان که چه زیبا جواب ۳۰ سالمحبت مردم شریف ایران را

داد و در اجلاس سران عرب٬ خلیج همیشه فارس را خلیج عربی نامید. البته از اعراب

 توقعی نیست آنها ذاتا نامرد هستند.(حزب الله لبنان یک استثناست)البته شاید

صدای خالد مشعل را مثل قضییه هاله نور شما مونتاژ کرده باشند.محمود جان تولدت

 چه روزی است؟چرا این سوال را می پرسم؟الان می گویم باز هم که مثل همیشه

 عجله کردی.برای این می پرسم که آقای موسوی و طرفدارانش از روزنامه هایشان

 گرفته تا سایتهایشان اعلام کردند که هفت مهر تولد ایشان است. و قرار بود بادکنک

 سبز هوا کنیم و یک ماهی خلق الله را سر کار گذاشتند تا اینکه یک روز مانده به

هفت مهر آقای موسوی یادش آمد که ای دل غافل تاریخ تولدش هفت مهر نیست و

اعلام کرد تاریخ تولدش واقعی نیست و همه ما سرکاریم.محمود جان شما را به خدا

تاریخ تولدت را درست بگو چون ما می دانیم شما اهل سوسول بازی و بادکنک هوا

کردن نیستیدو اینکه شما همیشه آماده جهاد در راه خدا هستید می خواهیم در روز

تولد شما موشک هوا کنیم و با یک تیر چند نشان بزنیم.اول اینکه تولد شما را جشن

 بگیرم و دوم از آمریکایجنایتکار٬اسرائیل کودک کش(که محمود جون می خواد از روی

 نقشه حذفش کنه)از اروپائیهای خاک بر سر و از خس و  خاشاک زهر چشم

بگیریم.به جون داش حسین٬محمود خیلی باهات حرف دارم. از سهمیه بندی بنزین

گرفته تا هدفمند کردن یارانه ها و.............محمود جان اگر بدون تعصب و غرض ورزی

بخواهیم به کارنامه ۵ سال شما نگاه کنیمبه حق پاک ترین شریف ترین و فعال ترین

 رئیس جمهور تاریخ ایران هستید.  در این که دزد نیستی و به کسی شیتیل نمی

 دهی شکی نیست.محمود جان تو می خواهی کار کنی ولی متاسفانه عرضه

کارکردن و تخصصش را نداری و کمی کهنه خیلی تندرو هستی.محمود جان سرت را

درد نمی آورم و در پایان یک تقاضا از شما دارم و اینکه یکی ازکاپشنهایت(البته زیر

بغلش پاره نباشه ها ما آبرو داریم)برایم بفرست. هم برای تبرکو هم اینکه ثوابی برده

باشی و جوانی را از سرما برهانی

 .................................................................................................

توضیح:حسین بن باباش همه سیاست مدارها را دوست دارد و قصد توهین به کسی را ندارد

وسلام

حسین بن باباش

این قالب تازه ساختم ولی فکر کنم قالب قبلی قشنگ تر از این بود

اما چون اون قالب با فایر فکس باز نمیشد این قالب موقتی برای چند روز ساختم

دوباره همون قالب قببلی را می ذارم

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:5 توسط حسین|

چند سال پیش در مدارس ابتدایی آمریکا کارشناسان از کودکان خواستند که نامه ای به خدا بنویسند، این نامه ها هیچ موضوع مشخصی نداشت و هر کس هر چه در دل داشت می نوشت، مدتی بعد تمامی این نامه ها گردآوری شد و تحت همین عنوان به کتاب تبدیل شد و با توجه به زیبایی و تاثیر گذاری بی نظیر نامه های این کودکان، در مدت کوتاهی به ده ها زبان مختلف از جمله فارسی ترجمه شد. این ها  حاوی چند نامه از "نامه های کودکان به خدا" ست.

خدای عزیز،

به جای اینکه بذاری مردم بمیرن و افراد جدیدی خلق کنی، چرا فقط همین هایی که زنده هستند رو حفظ نمی کنی؟

خدای عزیز،

من به اون عروسی رفتم و اون ها درست وسط کلیسا همدیگه رو بوسیدن! این کار مشکلی نداره؟

خدای عزیز،

من فکر میکنم که دستگاه "منگنه زن کاغذ" یکی از بزرگترین اختراعاتت باشه.

خدای عزیز،

واقعا در زمان نوشت "bible" (کتاب مقدس) اونها اینقدر تخیلی (غیر قابل فهم) حرف میزدن؟

خدای عزیز،

من بهت فکر میکنم، حتی بعضی وقت ها که مشغول دعا هم نیستم!

خدای عزیز،

من آمریکایی هستم، تو چطور؟

خدای عزیز،

بابت برادر کوچولویی که بهم دادی ازت ممنونم، ولی دعای من برای یه توله سگ بود.

خدای عزیز،

شرط می بندم که کار خیلی سختیه که همه ی آدم های دنیا رو دوست داشته باشی، من که فقط 4 نفر توی

خانواده ام دارم هرگز نتونستم این کار رو بکنم.

خدای عزیز،

لطفا یه تعطیلی دیگه هم بین "کریسمس" و "عید پاک" بذار. الآن هیچ چیز خوبی اون وسط نیست.

خدای عزیز،

اگه یکشنبه داخل کلیسا رو نگاه کنی، کفش های نو ام رو بهت نشون میدم.

خدای عزیز،

اگه قراره بعد از مرگ ما دوباره بیاییم و کس دیگه ای بشیم، خواهش میکنم من رو به Jennifer Horton

تبدیل نکن، ازش متنفرم

خدای عزیز،

من دوست دارم مثل اون مرد در Bible نهصد سال زندگی کنم.

خدای عزیز،

اگه تو بهم یه "چراغ جادو" مثل "علاء الدین" بدی، من هر چی که بخوای رو بهت میدم به جز پولم و شطرنجم

خدای عزیز،

ما خوندیم که "ادیسون" روشنایی رو اختراع کرد ولی در کلاس یکشنبه ها (کلاس مذهبی در کلیسا) اون ها میگن که کار تو بوده. شرط می بندم که اون ایده ی تو رو دزدیده.

خدای عزیز،

اگه تو اجازه نمی دادی که دایناسور ها منقرض بشن، ما هیچ جایی برای زندگی نداشتیم. کار درستی انجام دادی.

خدای عزیز،

لطفا امسال "Dennis Clark" رو به یک کمپ دیگه بفرست.

خدای عزیز،

شاید Cain و Abel اگه اتاق های جدا داشته باشن دیگه اینقدر با هم دعوا نکنن، این روش در مورد برادرم که موثر بود.

........................................................................................................................................

حسین بن باباش٬ خدای عزیز٬

سلامتی را به همه پدر و مادرها عنایت کن و دل همه ایرانیها و مردم جهان را شاد کن

حسین بن باباش٬ خدای عزیز٬

مادر رکسانا دوست عزیزم را رحمت کن و برای خانواده اش صبری زیبا عنایت فرما

حسین بن باباش٬ خدای عزیز٬

این دوست عزیز ما ژوکر را به راه راست هدایت فرما

حسین بن باباش٬ خدای عزیز٬

عاقبت ما را با این هدفمند کردن یارانه ها ختم به خیر بفرما

حسین بن باباش٬ خدای عزیز٬

خدایا چنان کن سر انجام کار... تو خشنود باشی و ما رستگار

در ضمن هر کس خواست به اندازه یک خط نامه به خدا بنویسه تا با اسم خودش تو وبلاگ بذارم

 

........................................شما با كليك بر روي نامه هر شخص وارد وبلاگ شخصي او خواهيد شد

پیر پسر(اسمش به ما نمیگه) خدای عزیز٬ خدای عزیز ما را خسر الدنيا و الاخره قرار مده

..........................................................................................................................................

فاطمه خانم٬خدای عزیز٬ اندازه همه دوس داشتنا دوست دارم٬ ببخشم

.........................................................................................................................................

جناب ژوکر٬ ایشان خود ادعای خدائی دارد

..........................................................................................................................................

حسین بن باباش٬ خدایا چنان کن سر انجام کار... تو خشنود باشی و ما رستگار

..........................................................................................................................................

٬Love Sick٬خدای عزیز٬دل بیمار همه مون رو به نور ایمان به خودت شفا بده

..........................................................................................................................................

یه نامه خون٬ خدایا دل همه ی آدمها شاد شه و آرزوهایی که به مصلحتشونه هم بر آورده

..........................................................................................................................................

 عشق ٬ خدای عزیز به ما کمک کن تا بتوانیم شکر نعمتهایت را بکنیم

..........................................................................................................................................

عشق پائيزي ٬خدای خدایا ما را آن ده که آن به و مگذار ما را به که و مه

.........................................................................................................................................

بقیه نامه ها را به مرور می گذارم هر کس خواست می تونه درد دل کنه با خدا

وسلام

 حسین بن باباش

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 6:55 توسط حسین|

اون قديما كه تلفن٬ اينترنت٬ ماشين٬ هواپيماو...........از اين حرفا نبود .بهترين وسيله ارتباطي

نامه بود.مردم با كلي عشق و اميد به هم نامه مي نوشتند و ماهها منتظر جواب نامه انتظار 

مي كشيدند.و وقتي نامه عزيزانشان را مي ديدند كلي خوشحال مي شدند.براي همين منم

گفتم نامه نگاري كنم مثل قديم نديما.مزيت نامه در اينه كه شما مي توانيد حرف دلتان را

خيلي راحت بيان كنيد .و مزيت فوق العاده ديگر نامه اين كه از روي كاغذ نامه دست خط طرف مقابل

حس و حالش و حتي بوي او را خيلي بهتر احساس كنيد.هنوز هم بر روي نامه هاي قديمي

مي توانيد آثار اشك عشاق را ببينيد.

بعضي دوستان به طرز نوشتن من ايراد مي گيرند و تا مرز مسخره كردنم پيش مي روند.اما

بايد خدمتشون عرض كنم نوشتن طنز به طوري كه به كسي توهين نشه و حرف هاي بد زده

نشه خيلي سخته باور كنيد هيچ چيزي سخت تر از طنز نويسي نيست وگرنه گرياندن كاري نداره

خصوصا تو ايران كه اشك همه در مشكشونه .من عاشق شادي و طنزم در ضمن من فقط در

دنياي مجازي اينجوريم وگرنه اگه تو دنياي واقعي اينجوري باشم كه كلاهم پس معركه است.

ولي در كل روحيه شاد و شوخي دارم.

 كاش وبلاگاي شاد بيشتر بود.و اي كاش وبلاگا انقدر بوي غم و شكست نمي دادند.

خب ديگه زيادي حرف زدم .

در ضمن ۸/۸/۸۸ تولد هشتمين امام ماست يك سالي هست نرفتم مشهد ٬امام رضا

بطلبمون كه بيام و يه عشق و حال دوباره با هم بكنيم .قربون كبوتراي حرمت امام رضا

خنده رو هر كه نيست از ما نيست ...اخم در چنته حسين بن باباش نيست

موفق و سربلند و پيروز و شاد٬شاد ٬شاد٬ باشيد

وسلام حسين بن باباش

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:8 توسط حسین|

با سلام خدمت عشق جاودانه ام. عزيزم نميدانم از كجا بايد شروع كنم و چگونه حقيقت را به تو بگويم.

مينا جان٬عشق من٬ شايد وقتي اين نامه را بخواني من ديگر زنده نباشم٬ اما اين را هميشه در يادت

زنده نگه دار كه تو عشق جاودانه ام بودي.من به خاطر يك بيماري لا علاج از اين شهر مي روم چون

نمي خواهم كسي در درد و رنج من شريك باشد ٬هرچند درد و رنج بيماري در برابر دوري از تو هيچ است.

ميناي من شايد فراق تو مرا زودتر از بيماري از پاي در آورد٬ اما من طاقت ديدن چشمهاي گريان تو را ندارم

براي همين مي روم تا در گوشه اي به تنهائي روزهاي پاياني عمر خود را بگذرانم.

اي ليلي من براي مجنونت دعا كن ٬هر چند داستان ليلي و مجنون در برابر عشق ما داستاني 

بي معناست.تا آخرين لحظه عمرم به يادتم و تو هميشه در قلب مني ٬ ميناي من٬ عشق من

ديدار به قيامت ٬ وسلام حسين بن باباش

.................................................................................................................................

                                       حالا يه سر بزنيم ببينيم حال مريضمون چطوره 

نگار جون خيلي دوستت دارم ٬تو عشق مني تا ابد٬نگار:اوا من فكر مي كردم مينا عشق توست؟

چي گفتي مينا؟نه بابا اون دكش كردم .يك نامه براش نوشتم و تمام حقيقت بهش گفتم .

بهش گفتم كه دوستش ندارم و گفتم كه عشق حقيقي(نگار جون) خود را پيدا كردم .  

نگار :راست ميگي حسين جون ٬ حسين:آره عزيزم من هيچوقت دروغ نمي گم. نگار: مرسي عزيزم

مي دوني نگار جون ٬من كنار تو عشق حقيق را پيدا كردم . توليلي مني و من مجنونت .

نگار :واي حسين جون تو چقدر رمانتيكي٬ حسين : ما اينيم ديگه

(حالا كي وقت مريض شدن براي نگار جون برسه بنده در جريان نيستم)

خدائي بعضي از پسرا بد جونورايند

يادآوري:آقا من براي اينكه به كسي بر نخوره تمام نقش هاي منفي اسم خودم را مي گذارم واي خدا

من چقدر فداكارم

وسلام

حسين بن باباش

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:30 توسط حسین|

عزيزم سلام اميدوارم كه حالت خوب باشد .مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي

هستم.اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من

مي فهمي!اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند”داماد

 سر است! و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود!

اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر

سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم!

اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و

ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من

نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!

اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار

 دريا خوشم مي آيد… جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود!

اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب

 اين سوال را بدانم كه آيا واقعا “به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است

گر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟

اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!

و بالاخره…

اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه

 سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات.

خدائي دختراي اين دور زمونه چه كم توقع شدنا دمشون گرم

وسلام

حسين بن باباش

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:36 توسط حسین|

پدر در حال گذشتن از كنار اتاق خواب پسرش بود كه ديد تخت خواب مرتب و همه چيز جمع و جور

شده و از تعجب دو برجستگي به طور موازي و مساوي بر روي سرشخود نمائي كرد .

بيشتر كه دقت كرد يك پاكت نامه نظرش را جلب كرد و وقتي پاكت نامه را باز كرد نزديك بود سكته بكند. 

                                            پدر عزيز تر از جانم سلام

با اندوه و غم فراروان برايت مي نويسم كه من با دوست دخترم فرار كردم. البته ما مجبور به فرار شديم

چون نمي خواستيم توي روي شما و مادر بايستيم.من عشق حقيقي را با نازي جون پيدا كردم.

اون واقعا بي نظير است اما مي دانم كه تو او را نخواهي پذيرفت.به خاطر تيز بينيش ٬خالكوبي هايش

موتور سواريش ٬ لباس تنگش و به خاطر سنش كه ۲۰ سال از من بزرگتره اما پدر جان مهم عشقي است كه ما بهم

داريم.پدر جان او حامله است و به من گفت كه ما مي توانيم خوشبخت باشيم.

نازي جون به من گفت كه كراك به كسي صدمه نمي زنه و چشم منو به روي حقيقت باز كرد.

و منو نازي جون الان فروشنده كراك هستيم و خدا را شكر در آمد خوبي هم داريم.

من و نازي جون  درمزرعه اي دور دست زندگي خوب خوشي داريم. ما در اينجا ماريجوانا ميكاريم

براي تجارت با كمك دوستاني كه در مزرعه داريم.براي كمك به همه معتاداي عالم

در ضمن٬ دعا مي كنيم تا علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه تا نازي جون هر چه زود تر خوب بشه

اون لياقت رهائي از اين بيماري داره٬ نگران نباش پدر من الان ۱۵ سالمه ديگه مرد شدم و مي دانم

چطور از خودم مراقبت كنم.يك روز حتما به ديدارتان مي آيم و شما مي تواني گله اي از نوه هايت را

ببيني.   

باعشق به شما و مادر٬ پسرت ٬ حسين بن باباش

.................................................................................................................................

پاورقي:پدر جان هيچكدوم از جريانات بالا واقعي نبود. من خونه كامران اينا هستم فقط مي خواستم

بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيز هاي بدتري هم هست٬ نسبت به كارنامه مدرسه ٬كه روي ميزمه

دوستت دارم پدر جان ٬ هر وقتم براي آمدن به خانه امن بود بهم زنگ بزن خدا نگه دار

..................................................................................................................................

نامه بالا خالي بندي بودا براي من حرف در نياريدا

وسلام

حسين بن باباش

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:3 توسط حسین|

قبل از هر چيز بايد بگم من يك ايراني ناسيوناليستم و هر كسي كه يك قطره از خونش براي اين 

مملكت و مردم ايران داده براي من عزيزه فقط خواهش ميكنم از قصه پائين سوء برداشت نشه

حسين بن باباش تقديم ميكند 

امروز مي خوام يه قصه تعريف كنم يه قصه واقعي

 اين قصه مثل  افسانه جومونگ كه خيلي طرفدار داره خيالي نيست يه قصه واقعيه

  يكي بود يكي نبود غير از خداي مهربون هيچكس نبود.

 توي يك جنگل بزرگ كه اسمش دنيا بود يك گربه ملوس زندگي مي كرد.اسم

 اين گربه ملوس كه تازه از زندان آزاد شده بود و قصد داشت مستقل وروي

 پاي خودش زندگي كنه ايران بود.

 اما توي اين جنگل حيوانات درنده اي زندگي مي كردند كه اين كار گربه ملوس

 را بر نمي تابيدند.

 اسم اين حيوانات گرگ(عراق) كفتار(آمريكا) شغال(شوروي) روباه پير(انگليس)

 سگ(اسرائيل) خوک چاق و تن پرور(اعراب شيخ نشين) وخرس(اروپا) بود.

اين درندگان دور هم جمع شدند و گفتند چه كنيم كه گربه ملوس دوباره نوكر

 مابشه و حرف ما را گوش بكنه؟ گفتند بهش حمله مي كنيم و تكه تكه اش

 مي كنيم و گرگ(عراق) را جلو انداختند و گفتند تو حمله كن و ما هم هواي

 تو را داريم. گرگ راضي شد و به گربه ملوس حمله كرد و تكه اي از بدن او را

 كند . گربه ملوس كه بدون آن تكه از بدنش قادر به زندگي نبود و خيلي زود

 ميمرد. اما شير مردان و زناني بودند كه گربه ملوس را سنبل وطن و شرف و

 دين و ناموس خود ميدانستند بپا خواستند .از فارس و ترك و لر و كرد گرفته

 تا عرب و بلوچ و گليكي و مازني و... به رهبري يك پير فرزانه به جنگ گرگ و

 بقيه درندگان رفتند شهيدان زيادي دادند.عباس و حسن منتظري ها همت ها

 باكري ها خرازي ها و...تا بلاخره توانستند آن تكه از بدن گربه را پس بگيرند.

 وگربه مثل روز اول اما تني زخمي اما روحيه قوي به حيات خود ادامه داد.

 اما بعد از آن واقع چه بر سر درندگان و گربه ملوس ما آمد؟

 اول از آن درندگان شروع مي كنم!

 آن شغال(شوروي) خود تكه تكه شد و  آن گرگ پليد(عراق) بدست درندگان ديگر

  دريده شد. و اما بشنويم از گربه ملوس:

 بعد از رهائي گربه ملوس از دست درندگان ديري نگذشت كه آن پير فرزانه

 به سفري دور دست و بي بازگشت رفت و آنهايي هم كه با درندگان جنگيده

 بودند چند دسته شدند.

 عده اي شهيد شده بودند و عده اي جانباز و بعضي ها خانه نشين شدند

 و گروهي شروع به خدمت كردند و اما عده اي ديگر نون خود را در خون شهدا

 زدند و خود را فربه و پربار كردند.

 ولي گربه ملوس هنوز زنده است شايد تني زخمي و روحي رنجور داشته باشد

 اما هنوز روي پاي خود محكم ايستاده و خواهد ايستاد.

 من حسين بن باباش قصد توهين به كسي را ندارم اما دوست داشتم تا اين

 قصه(حقيقت محض) را تعريف كنم

وسلام

حسین بن باباش

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20:9 توسط حسین|

با سلام

الان كه مي خوام اين نامه را بنويسم دستم مي لرزد .چشمهايم سياهي مي رود و نفسم

به شماره افتاده است.آقاي كروبي من شيفته اخلاق و ادبيات شما هستم.

شما به حق رابينهود ايران هستيد .همانطور كه رابينهود از ظالمان و ثوتمندان مي دزديدند

وبه فقرا كمك مي كردند و با اينكه اين همه پول بدست مي آورد اما زندگي محقري در جنگل

به همراه جان كوچولو و بقيه يارانش داشت. و شما هم با اينكه پولهاي ميلياردي(فقط ۵۰۰

ميليون شهرام جزائري) گرفتيد و همه را خرج فقرا كرديد و خود در خانه محقري مستاجر

هستيد. با ديدن آن وضع دل هر آدم آزاده اي بدرد مي آيد.اما مردم قدر نشناس ايران با شما

چه كردند؟ حتي آراء باطله هم از آراء شما بيشتر بود.

حتي ساسي مانكن از خوانندگان رپ هم از شما طرفداري كرده بود و خواستار اين بود كه

يك فيت با شما بدهد و شما بزرگوارانه قبول كرديد ولي به خاطر ضيق وقت نتوانستيد

با ساسي فيت دهيد .و ساسي از آن روز تا حالا ديگه آهنگي اجرا نكرد . شايد افسرده شده

باشد چون شعر آن آهنگم گفته بود(اين حاجي كه از ما بهتره..ازمحمدگلزار خوشگل تره

ني ناش ناشم بلده)

البته من الان عذاب وجدان دارم چون در انتخابات اصلا راي ندادم . دوستانم مي گفتند بيا

به فلاني راي بده . من ميگفتم كسي را نمي شناسم .گفتند بين بد و بدتر يكي را انتخاب

كن.اما من هر چه ديدم خوبي ديدم . و چون قدرت درك خوبي را ندارم .پس نتوانستم

بين خوب و خوب تر يكي را انتخاب كنم و اصلا راي ندادم.ولي كاش به شما راي ميدادم.

ودر آخر به خاطر علاقه زائد الوصفي كه به شما دارم دست ٬ پا و همه جاهاي شرعي شما را

مي بوسم. اي نامه كه مي روي به سويش..از جانب من ببوس رويش

یک عکس زیبا هم در ادامه مطلب تقدیم شما می کنم

وسلام

حسين بن باباش


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:11 توسط حسین|

سلام نمیدونم چرا اون وبلاگ جدیدم آدرسش باز نمیشه برای همین به اینجا آمدم

با سلام خدمت خداي خودم ٬چون جرات ندارم به پر و پاي شما بپيچم

اصلا مال اين حرفا٬اندازه اين حرفا ٬ و قداين اين حرفا نيستم.

آ خدا من بلد نيستم مثل بقيه حرفاي قلمبه سلمبه بزنم.

اما فقط ميگم عبديم ٬عبيديم ٬چاكريم٬ غلاميم و از اين حرفا

آ خدا اگر از احوالات اين بنده ناقص العقلت را جويا باشي ملالي

نيست جز دوري حضرت عزرائيل كه اميدوارم به زودي ديدارها تازه

گردد(خدا جون شوخي كردما جدي نگيري)

آ خدا يه مدته ارتباطم به خاطر بدهي قبلي قطع شده قربونت برم

فقط خط ما را جمع آوري نكنيا بذار همينجوري به علت بدهي قطع باشه

به موقعش در حد توانم جبران ميكنم هر چند چوب خطم پر شده .

خدايا نمي دونم چرا فقط زبوني ازت مي ترسم اما در عمل نه

البته اين بگما تقصر خودته من و پررو كردي هر غلطي كه مي كنم

بازم يه جورائي بي خيالي رد مي كني .

شايدم همه را گذاشتي به وقتش حالم بگيري . اما آ خدا جون داش حسين

اگرم يه روزي خواستي حالم بگيري يك طوري بگير كه بد خواهام

نبينند و دشمن شاد نشم. آ خدا خودت مي دوني چه جونوري خلق

كردي پس خودتم هوامون داشته باش .

خب خدا جون سرت شلوغه منم زيادي وراجي كردم من ميرم

خدا جون خط ما را جمع آوري نكنيا نوكرتم قربان شما

و در آخر   فقط بگم خدايا از ما آهي و از شما نگاهي

وسلام

حسين بن باباش

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 14:38 توسط حسین|


آخرين مطالب
» تیز هوشی مادر شوهر ایرانی
» نامه ای به سید الشهدا
» نامه یک مرد به خدا
» نامه ای به اول مظلوم عالم
» نامه ابی به فرمانده نیروی انتظامی در باره ضرب و شتم یک جوان بی گناه
» نامه دو دختر به خدا و شوهر رويايي
» نامه یک زوج خوشبخت به خدا
» نامه های ازدواج و طلاق
» نامه ای به دوستم امین
» نامه ای به جومونگ

Design By : Pichak